تبليغاتX
لحظه های گذر در جاده’ بی انتهای زندگی!
به نام تنها یگانه’ هستی در آسمان همیشه آبی...

فردايی دگر خواهد آمد ولی ديگر رويايی نخواهد بود.ديگر آرزويی برای ستاره ای باقی نمانده است.دلتنگ روزهای قشنگ خاطره ها خواهم ماند.به ياد آسمانی که گويی روز هايی برای من آبی آبی بود.
بايد تنهايی را زمزمه گوشم کنم.
اشک های خونینم را شاهد خواهم گرفت و دلگير از همه گفته ها و ناگفته ها بايد بگويم که ديگر
راهی باقی نمانده!با بغضی سراسر درد می نویسم٬
خداحافظ همين حالا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 1:15  توسط مصطفی | 

امان از آن روزی که حتی توان و قدرت وای گفتن هم نداشته باشیم...


وای های من همه افسوس  نیست                 از  گذشته  از  همین  امروز  نیست
وای های من  از  آن  فردای  ماست                 چون همی دانم که نای وای نیست
  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 22:49  توسط مصطفی | 

گاهی اوقات کسی که از شهر یا کشورش دوره،انقدر دلتنگ اون خاطره ها،خیابون ها،کوچه ها و مردمش میشه که دوست داره چشماش رو ببنده و خودش رو اونجا تصور کنه.و به این امید که بتونه باز هم به همون جا برگرده،روز ها و شب های سخت غربت رو تحمل میکنه...
ولی وقتی که آدم دلتنگ کسی میشه که از پیشش رفته و دیگه هیچ وقت بر نمیگرده چی کار باید بکنه؟!
من آن زاده’ شهر عشقم که خاکستریست                دل  خسته از دوریم  را که خواهد  گریست
من این جا  که تنهای تنها شدم  بی نفس                به جز درد دوری چه گویم در این سو قفس
کسی  را  ندارم  که  با  او  کنم  درد  و دل                 به  ناچار  که  با  شعر  گویم  کمی درد دل
تمام  دل  و  فکر  و  ذکرم  شده  شهر  من                 که با یاد  آن  خاطرش، ریزد  این اشک من
امیدم  برایم   شده   زین   سبب   زندگی                 که روزی ببینم تن  خویش را شهر  آزادگی
 
+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 16:31  توسط مصطفی | 

مرا به آسمان ها ببر.به شب های دراز زودگذر.درب ها را بگشای.نم گونه هايم خشک خواهد شد با يک صدا،با يک پرواز.زيباست این رويا!
آشيانه ای خواهم ساخت در صخره ای بلند تا آسمان آبی را لمس کنم.بيا با من که خواهم ماند با تو.
آهنگ پاهايم را بشنو که چگونه فرياد کشان می آيند.
خسته ام.خسته از فرياد نا فرجام .خسته از انجام بی سر انجام.ولی اميدوار به رحمت او...

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 13:11  توسط مصطفی | 
چشم مقدس است،پس آن را آزرده مکن!
سر از پايم جدا نيست  ای  اهورايی              تنم   پاک   و   رها   نيست  ای   اهورايی
دلم  سنگ  صبوری  تا  به  کی بايد              ولی چشمم سزاوار بلا نيست ای اهورايی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 22:2  توسط مصطفی | 

معمولا" شب، زمانیست برای استراحت و آرامش و سکوت و خلوت با خود و خدای خود ولی...


شب    آمد    با    همان    دلواپسی                   بی قراری    نا امیدی    بی کسی
من نمی دانم چرا ترسانم از این شب                 که چون آید مرا راند به آن دوزخ بسی

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 0:27  توسط مصطفی | 

وقتی که به افق زندگیتت می نگری و می بینی که چه راه دور و دشواری در انتظار توست و تو آن را در پیش رویت داری!وقتی که به مشکلات راه فکر می کنی و اینکه مبادا خطای جبران ناپذیری انجام دهی!وقتی گاهی نا امید می شوی!و وقتی که حتی گذشتن از این راه برایت غیر ممکن می شود و ... 
 شاید تنها دلیل بودن و ادامه مسیر، آرامشی است که از وجود یک همراه بی ادعا در کنار خود می گیری.همراهی که مدام مراقب توست و تو را بسیار دوست می دارد.
پس به امید او که مهربان ترین مهربانان است.


راه دوری در چشم هایم نمايان می شود هر روز         که گويی می روم اين راه را با چشم هایم هر روز در اين آشفته شب که پناهم اوست و امیدم اوست     بايد   روم   اين   راه   را   با   قدم هايم   هر   روز
 
+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 21:32  توسط مصطفی | 

شادی هایم را همچون نسیمی بهاری با او قسمت کردم و دست های عاشقش را ملتمسانه نوازش می کردم.سینه’ سردم در اثر نگاهی می سوخت و لبهایم عاجزانه گونه هایش را می طلبید تا آن را در امواج محبت غرق کند.
سختی ها گذران و نوازش ها دلگرم.تنهایی های شلوغ را در کنار گوش هم زمزمه می کردیم و امیدوار به رحمت او که لذت بخش ترین امید است.
چمن های زرد رازدار ما در تنهایی غروب و اما عشق...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 0:2  توسط مصطفی | 
چرا دنیا انقدر تغییر کرده و زندگی عوض شده؟! من زندگی های گذشته رو خیلی بیشتر از حالا دوست دارم. به امید دنیایی بهتر از همیشه...! 

صبوری تا به کی بايد در اين بازار نامردی              که من می سوزم و حتّی تحمّل ميکند زاری
اگر خواهد برد من را که بی سازم و آوازم             چه به اوّل شود پايان که ورنه سوزم و سازم
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 5:14  توسط مصطفی | 
چرا ما وقتی به در بسته ميخوريم و يا شکست ميخوريم،خودمون رو زود ميبازيم؟!
کافيه که فقط اراده کنيم و به خدا ایمان داشته باشيم که حتماً کمکمون ميکنه
پس ميخواهيم و به اميد خدا موفق ميشيم...
به در بسته نخوردن هنری بسيار نيست
                                           گر به بن بست رسيدی،چاره کردی هنر است!
 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 16:14  توسط مصطفی | 

دست های عاشقت را به من بسپار تا امنيت را تجربه کنی.من به نگاه مهربانت محتاجم پس آن را از من دريغ مکن ای گل.هر لحظه تو را در تمام وجودم احساس ميکنم و شادمان از اينکه مدام پاکتر می شوم،چون تو پاکی و چون تو  همه وجودمی.
تو سبز همچون درخت و درخشان تر از آفتابی،پس بر من بتاب آفتاب من.به من جلا بخش با نور نگاهت.شانه هايم مدام آغوش تو را می طلبد ای عشق،پس عاشق ترم کن دنيای من.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 22:52  توسط مصطفی | 
پنهان کردن عشق يعنی چی؟و اینکه کسی رو وادار کنن که عاشق کسی نباشه...!!!يعنی ميشه؟!
چراغ دلم خاموش شد از نفس             به بند دلم تير خورده است و بس
به ناچار پنهان  شده  عاشقی              به اجبار شده عاشق هيچ کس
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 22:46  توسط مصطفی | 

سلام دوستان.اميدوارم که حالتون خوب باشه.من مطالبی رو که می نویسم در واقع چیزهایی است که گاهی اوقات به ذهنم میرسه و آن ها رو یادداست میکنم که اکثر این ها واسه سالهای گذشته هست.به هر حال اميدوارم که شما بيشتر من رو راهنمايی کنين و اشکالات رو بگين.خوشحال ميشم.البته کسايی که شعر ميگن يا مطالب جالب و متن های قشنگ دارن ميتونن در قسمت نظرها پیغامشون رو بگذارند.

آدرس میل من:                                      A3maneabi.blogfa@yahoo.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 21:46  توسط مصطفی | 
واقعاً زندگی يعنی چی؟ یعنی زندگی همون چیزیه که ما ازش استنباط کردیم؟!
ساده  بگويم  از   این   زندگی                  که  برايم  سخت  بود  درماندگی
مرا دوست می داشتند همه کس             چو وقتی که می ديدند این سادگی
ولی روزگار نامرد بر من سخت تاخت          نمی دانم به که گويم این بيچارگی
تنهای  تنها  در  این  صحن  غريب             گويی که  برايم  داشت  این  تازگی
تمام  سنگ  دنيا  را  برايم  ريختند            به ياد آوردم آن دوران  چند  سالگی
تنم می گريد و می گويد این را مدام           که  چرا  زندگی  چرا  زندگی؟ ! ! !

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 13:3  توسط مصطفی | 
خدايا کاری کن که بزرگی و عظمتت را درک کنيم و قدر نعمت های بی پايان تو را بدانيم...
به نام همان کس که عشق آفرید                     همه جان و دل را به نامش دمید
بباید    بگفتا    هزار     آفرین                            بر  این  خالق  آسمان  و  زمین

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 10:17  توسط مصطفی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام دوستان عزیزم...
از اینکه منت گذاشتید و به کلبه’ درویشی من گذری کردید سپاسگذارم.
این وبلاگ در زمینه’ یادداشت ها و شعرها و صحبتهای من ساخته شده است.
امیدوارم هر کسی که از این وبلاگ دیدن میکند از مطالب و صحبتها و گفته هایش استفاده و لذت ببرد.امیدوارم من را هم با دادن نظر در هر چه بهتر کردن این وبلاگ یاری کنید.
با تشکر...مدیریت وبلاگ...مصطفی

پیوندهای روزانه
عاشقانه بازار
مصر باستان
يک ذره در بينهايت...
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
مرداد 1386
تیر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

آمار بازدید کنندگان